دوست و استاد عزیزم آقای سیامک معطری خواسته بودند تا در پاسخ به دعوت دوست عزیز آقای محمد درویش از لحظه ایی بنویسیم که احساس کرده ایم او در کنار ماست. در این ارتباط خاطره ای را به یاد می آورم که خواندن آن خالی از لطف نیست.
موضوعي را كه نقل مي كنم براي من اتفاق نيفتاده ولي از نزديك شاهد آن بودم. روزي در حال رفتن به كرج با مترو بودم. زماني كه به علت ازدحام مسافر در درگاه ورودي قطار ايستاده بودم جواني حدود 22-23 ساله كنارم ايستاده بود ولي از ظواهر و صورتش مشخص بود كه حال خوشي ندارد. مرتب بدون اينكه خودش متوجه شود مراقب رفتارهايش بودم. بعد گذشت چند دقيقه ديدم كه جوان، بي تاب و حالات خاصي دارد. تا به خودم بجنبم ديدم كه در همان محلي كه ايستاده بود نقش بر زمين شد. به همراه افراد ديگري كه در محل حضور داشتند كمكش كرديم تا بفهميم داستان چيست!!! از مردم در داخل كوپه قطار خواسته شد اگر كسي طبيب، پرستار يا آشنا به مسايل پزشكي است كسي به كمك اين جوان بيايد. در كمال ناباوري كسي پیدا نشد .بعد از لحظاتی خانم جواني سريع جلو آمدند و گفتند به نظر من با توجه به شواهد حدس مي زنم اين شخص مشكل تنفسي دارد. جوان هم در حالي كه انگار فقط اطراف را مي بيند با حركت سر گفتههاي اين خانم را تاييد كرد. خانم جوان كه به همراه مادر شان بودند گفتندكه مادر ايشان هم به اين مشكل مبتلا هستند و فقط گفتند خدا كنه اسپري دارو همراهشان باشد.
القصه اين خانم جوان توانست بعد از چند بار اسپري دارو به دهان جوان كمي حالش را بهتر كند و بعد از چند دقيقه جوان به حالت عادي برگشت. يكي از مسافرين بعد از اينكه حال جوان كمي بهتر شد به او گفت كه بايد هميشه داروهاي مورد نياز خودت را همراه داشته باشي تا در اين شرايط فقط اشاره اي به مردم كني تا كمكت كنند.
اين جريان گذشت و من مدتي به فكر رفتم و شايد همينجا بود كه متوجه وجود او در آن اطراف شدم. شايد حضور آن زن جوان به همراه مادرش دليلي بود براي ادامه زندگي يك نفر ديگر!!!!!
ياد اين اشعار افتادم:
گر نگهدار من آنست كه من مي دانم
شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد
**
شب تاريك و سنگستون و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشكست
نگهدارنده اش نيكو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشكست